| در اندیشه نباید به هیچ کس و در هیچ چیز محدود و متوقف شد |
| ما به یکدیګر وابسته، نیازمند،محتاج ومحدودیم |
| در مجموع ونهایت انسان در حال پیش رفت و شدن است نخ نبات اصلی ارتباطات مادی و معنوی ما انسانها بر اساس نیاز و دوستی است |
بشارت حیات
با وجود آب
به نوازش خورشید
به مهر آسمان
به بزرګواری خاک
به رقص زمین
قانع شدم
با چشمک ستاره
به ناز ماه
به رازشب
به پیام سپیده
به صداقت صبح
به رنګ غروب
قانع شدم
با شیطنت باد
به بغض ابر
به ترانه های باران
به لبخند شکوفه
به سر خوشی سبزه
به مهمانی جنګل
به پذیرش کوه
قانع شدم
به پرواز آواز
به خموشی پرنده
به زمزمه نسیم،
به بیتابی دانه
به شادی درخت
به تکاپوی نطفه
به بشارت حیات
قانع شدم
با تماشای تو
۱۲-۰۴-۲۰۱۰
منوچهر مرعشی
خروشی برکش ای،
شیردل
بکش شمشیر شعر،
شاعر
بزن بر طبل بیداری،
حواری
بر افروز آتش دانش،
خردمند
برګیر نقاب از چهره شیاد،
روشنګر
بپا کن رزم در میدان،
مبارز
بګیر دست دوستی،
رفیق
بکوب پایه های ستم ،
کارګر
درو کن ریشه های ظلم،
دهقان
بخوان آواز آزادی،
آزاده
بزن بر دریای توفانی،
کشتیبان
بګذر ز سحرای سرګردانی،
سواره
سامان ده جمع پراکنده،
سازمانده
وطن در بند دیوان است،
امروز
وطن در چنګ جلادان است،
امروز
وطن آلوده جهل است،
امروز
جهان در رنج شریران است،
امروز
بیاد آرعهد باستانی،
وطن دوست
بپا کن بساط پهلوانی،
قهرمان
زنده کن افسانه سیمرغ ،
قصه پرداز
تازه کن رسم رستم را،
نقال
نترس از آتش فتنه،
سیاوش
بکاو خاکستر ققنوس،
کاوشګر
وطن در بند دیوان است،
امروز
وطن آلوده جهل است،
امروز
وطن در چنګ جلادان است،
امروز
جهان در رنج شریران است،
امروز
بګشای کتاب خویش،
حافظ
قسمت کن شراب عشق،
ساقی
بزن بر چنګ مهر،
مطرب
بزن نقشی به هستی،
نقش پرداز
بکش تصویر فردا،
آینده ساز
شعله ورکن آتش شادی،
مقاوم
وطن در بند دیوان است،
امروز
وطن در چنګ جلادان است،
امروز
وطن آلوده جهل است،
امروز
جهان در رنج شریران است،
امروز
رها کن خویش از ذلت،
هم نوع
بګیر حق و حقوقت را،
بشر
شایسته زندګی کن ،
انسان
۰۴-۰۴-۲۰۱۰
منوچهر مرعشی
با شعر،
تیرګی ترک خورد
با شعر،
ستاره پدیدار شد
با شعر،
خورشید شعله ور شد
با شعر،
شب به پایان رسید
با شعر،
زمین عارفانه رقصید
با شعر،
روز داد سخن داد
با شعر،
آسمان سایه ګستراند
با شعر،
ابر قطره قطره شد
با شعر،
باران ترانه سرود
با شعر،
آب آواز خواند
با شعر
عشق آغاز شد
(یا با عشق شعر آغاز شد؟)
با شعر،
حیات دمید
با شعر،
زن جلوه کرد
با شعر،
کلمه جان ګرفت
با شعر،
خدا سخن فرمود
۰۳-۰۴-۲۰۱۰
منوچهر مرعشی
در عصر پر شتاب ارتباطات و اطلاعات بویژه با وجود اینترنت و ماهواره که باعث انفجار آګاهی و نزدیکی آدمیان شده اند، هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند در لاک خود باقی و مصون بماند. در پناه هیچ خدا، دین، مذهب، تفکر، ایدیولوژی ،فرهنګ، سنت، تاریخ، ملت و.. نمی توان سنګر ګرفت و باقی ماند. ګویی طوفانی رخ داده و همه را زیر سقفی بزرګ رانده و چشمهایمان را به روی یکدیګر باز کرده. اول با حیرت و بهت به یکدیګر نګاه می کنیم و از بی خبری خود نسبت به وجود دیګری شوکه و حیرت زده می شویم، بعد کمی ګارد و فاصله میګیرم اما چون به هر حال همه زیر یک سقف رانده شده ایم زیر چشمی و با احتیاط یکدیګر را می پایم اندک اندک می بینیم با وجود تفاوت اما همه هم نوع هستیم پس با کمی اعتماد به هم نزدیکتر می شویم ګاه دنیای محدود و ایمان ساده ما در برخورد با جهان وسیع و پیچیده و پیشرفته، ضربه می خورد، ترک بر می دارد و فرو می ریزد و چون یخ در برابر خورشید آګاهی و نور حقیت ذوب می شود. این پروسه ظاهرا دردناک و ذوب کننده در نهایت بر ما می افزاید زیرا حاصل آن وصل به جهانی تکامل یافته تر، زیباتر، رنګین تر و انسانی تری خواهد بود .این از همان مرګهای است که از آن نباید ترسید زیرا باعث زندګی و حیات بالاتری برای ما می شود. ما ناګذیر در هزاره جدید باید در اندیشه، هنر،فرهنګ،مبارزه سیایت، اقتصاد، روابط اجتماعی و فردی واخلاق ارزشها و...تازه و متحول و بروز شویم. دیګر نمیتوان به سرمایه و دارای های خود بسنده و افتخار کرد بلکه باید آنها را روی بانک بزرګ بشریت امروز ریخت و آنچه کار آمد تر و انسانیتر است را دلیرانه و با کمال میل بر داشت کرد و بکار بست. آری ما دارای تاریخ، تمدن و فرهنګی باستانی و ریشه دار، سابقه مبارزاتی طولانی و افتخار آمیز، هنری غنی پر محتوا وانسانی، موقعیت جفرافیای کم نظیر، منابع طبیعی و انسانی سر شار و...هستیم اما این همه برای امروز کافی نیست ما در همراهی و پیوند و شراکت با جامعه و بشر مترقی امروزی است که به جامعه ای پشرفته و حقوق انسانی خود دست خواهیم یافت و لاغیر. امروز انسانها بطور شګفت انګیزی به یکدیګر نزدیک شده اند و فردا بی ترید نزدیکتر و یګانه تر خواهند شد. رهایی هر چه بیشتر ما در همبستګی و یګانګی در ارزشهای انسانی مان در همه زمینه ها می باشد.
۰۲-۰۴-۲۰۱۰
من سایه سر ګردان توام
آمده از دوره دور
تو بیداری منی
بعد خوابی سنګین
من خشم توام
پیچیده در چادر جهل
تو مهر منی
بعد آن کینه سنګین زمستانی
من تیرګی ذهن توام
تو روز منی
بعد شب طولانی
من درد توام
تازه از زخم زمان
تو بغض منی
بشکوفته در ګوش جهان
من نقطه ابهام توام
تو راز ګشوده منی
من خاطره خاموش توام
تو شادی حال منی
۳۰-۰۳-۲۰۱۰
منوچهر مرعشی
نوروز خودمان را می ګویم این هفت هزار ساله جوان، و این پیر برنا.
عجیب است که بعظی از پدیده ها به دلایل ګوناګون ګوی در ګذر زمان سر زنده تر، جوانتر، شادتر، زیباتر، درخشانتر، و کاملتر جلوه می نمایند.
مثل انسانهای که با انتخاب درست، تلاش بی وقفه و فداکاری از وجود خود اثری ماندنی بر هستی بجا ګذاشته اند، مثل هنرهای اصیل انسانی در همه زمینه ها ، مثل مشعل علم، مثل چراغ عقل، مثل نور بینش ، مثل سنتهای عالی و..
این ارزشها و سرمایه های لایزال و پربهای انسانی تنها منحصر و متعلق به فرد و یا جعع خاص ومحدودی نبوده و نیست بلکه در همه جوامع و فرهنګهای بشری به اشکال ګوناګون وجود داشته و دارد. نوروز ما که امروز دارد جهانی می شود از جمله سالخوردګان جوان است که ما را هر سال سر فراز و بیدار می کند تا بخود آییم و با تولدی دوباره زندګی را آن ګونه که شایسته فرزند انسان است از سر ګیرم و در این راه بی ترس و بی باک، پر شور و شاد، روشن و راستګو ، پایدار و با یقین، اهرمین ضد زندګی و دشمن انسان را از هر طریق بر سر راه سعادت بشری کنار بزنیم. چنین باد.
اما من با همه احترامی که برای عمو نوروز مهربان، دوست خوب بچه ها دارم فکر می کنم با آن ریش پاک سفیدش بیشتر تعلق به زمستان دارد تا بهار رنګین و پر غوغا و نا خود آګاه سنت کلاس را در ذهن تداعی می کند. همین طور حاجی فیروز با مزه و شیرن سخن که با صورت سیاهش کهنګی فرهنګ پوسیده در باری را بیاد می آورد که من با هر دو کمی مشکل دارم .
به نظر من بهتیر است در جشن های سال نو دختران زیبا و دلیر ایرانی با لباسهای بسیار قشنګ و خوش رنګ و نقش محلی همراه با رقص و آواز وشادی بصورت جمعی و کارنوالی اندک اندک دوستانه و محترمانه جای حاج فیروز و عمو نوروز را بګیرند و نقش اصلی را در ایام نوروز به خود اختصاص دهند و با وجود و حضور پر شور و رنګ خود فضای نوروز را لبریز شادی و زیبایی کنند . لازم است که نوروز هم متحول و آپ دیت شود. نوروزتان باز هم پیروز
منوچهر مرعشی
۲۹-۰۳-۲۰۱۰
باید،
خود را خانه تکانی کنم
هر ثانیه
هر ساعت
هر سال
از افکار جذامی
از آیه های سمی
از صحرای سرګردانی
از قصه های سحر کننده
ازدخمه های تار بسته ذهن
از ناله های بی حاصل
از زاریهای ذلت بار
از اندیشه های خون ریز
از خون مقدس
از دیوارهای ندبه
از کینه های سربی
از سرابهای آبی
از عشقهای بی مغز
از مغزهای خشک
از تجربه های نازا
ازایمانهای بی چشم
از چشم های بی شوق
ازعقیده های عقیم
ز عقده های عقرب زا
از تکبر پوچ
از خود خواهی خوارکننده
از رفتن هرز
از نیایش های تخدیر کننده
ازارزشهای انسان کش
از رشته های اسیر کننده
از افسارهای نا مریی
از پرستش جهل
از اطاعت با جبر
از ایمان با ترس
از قفل زدن بر قلب
از رویاهای تیره
از افسردګی افسارګسیخته
از غرق در خیال
از دل سپردن به ظاهر
از فروش هوش
از حراج خویش
از مرګ در خود
از تنګ نظری تبر بدست
هر لحظه
هر زمان
باید،
خود را خانه تکانی کنم
۲۰-۰۳-۲۰۱۰
منوچهر مرعشی