۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

ماه، با ماست



آن شب وقتی نگاهم به قرص ماه افتاد احساس کردم آنقدربه من نزدیک است که می توانم دستم را دراز کنم و صورتش را لمس و گیسوانش را نوازش کنم ، احساس کردم او آشنای صمیمی، دوست و رقیقی قدیمی است و بی آنکه بدانم همه جا همراه و در پی من است و گرم سخن کفتن با من....( چه احساس زیبا، لذت بخش، نیرومند و حیاتبخشی وخوشحالم که آن را با شما تقسیم می کنم)...اما ما گاه چقدر از خویش و با جهان موجود بیگانه ایم

ماه، با ماست


ماه،
امشب،
چقدر نزدیک است!
همه جا هست
پشت در منتظر است
انگشت بر پنجره می کوبد

ماه،
دور از دسترس نیست
پشت بام خانه است
روی دست سیب است
پشت پلک پونه است
لای شبدرها سرگرم بازیست
قاطی شب بوها می پیچد
در خواب خوش شبنم ها، بیدار است
در رویای پرندگان، سحر می بافد
بر دامن شب، گل سپیده می دوزد
با خوابشکستگان قصه ز شب می گوید

ماه،
غرق در آرامش دریاست
همسفر رود است
روی ایوان خانه چای می نوشد
در حوض شکسته گرم آبتنیست
لب جوب رخت می شوید
بین من و تو جا خوش کرده است

ماه،
همه جا هست
پشت در منتظر است
انگشت بر پنجره می کوبد
ماه،
با ماست
و
ما،
چقدر از خویش دوریم؟!


منوچهر مرعشی
06-10-2009

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

عمق تضاد

عمق تضاد
دست اندرکاران رژیم جمهوری اسلامی در طی بیش از 3 دهه گذشته چه غالب و چه مغلوب خود بهتر از هر کسی می دانند که چه در ه عمیقی با عملکرد خود در همه زمینه ها بین خود و مردم ایران ایجاد کرده اند.چپاول کشتار، سرکوب، دروغ ، شیادی با بکار گیری دستگاه عریض و طویل دین و مذهب در قدرت و دولت بلافاصله با ورد خمینی به ایران آغاز شد و بی وقفه تا همین لحظه ادامه دارد. پس مشکل جامعه امروز ایران مسعله ای نیست که بشود با گل و بلبل و سلام وصلوات آن هم بدست بخشی از همین رژیم و در چهار چوب نظامی که خمینی بنیان گذاشت و امثال منتظری تئورسینهایش و امثال گنجی روشنفکرانش و امثال سروش پرفسورها یش بوده اند حل کرد.باور کنیم جامعه ایران آماده و در آستانه تحولات اساسی و بزرگی قرار گرفته است ما با شجاعت وارد عصر روشنگری خاص خودمان شده ایم ما به اهمیت و ضرورت و حضور دائمی و پایدار آزادی در تار و پود روابط فردی و جمعی خود رسیده ایم، ما داریم به حقوق انسانی خود آگاه می شویم، ما داریم به اهمیت و ارزش و نقش و کارآیی فردی خود می رسیم،ما داریم تاریخ و هویت خود را در همه زمینه ها باز نگری می کنییم، ما داریم با جامعه بشری و زمان خود پیوند می خوریم ما زخمهای عمیق دین در حاکمیت را بر تن و جان خود داریم ،ما تجربه مستقیم حکومت جمهوری اسلامی را داریم،ما ضمنا تجارب و دانش جوامع انسانی را داریم ما در عصر انفجار آگاهی و سرعت و ارتباطات و همبستگی و پیوستگی و فرو ریختن مرزهای کاذب قرار داریم و.... من نمی دانم آیا ما باید با حاکمیت مذهب در قدرت مواجهه می شدیم تا به نقطه امرزی می رسیدیم یا راه سهل دیگری هم ممکن بود. اما به هر حال ما این راه سخت و خونین را تا این جا آمده ایم و فعلا در این نقطه در برابر مانع هیولای ارتجاع مذهبی هستیم ولی آماده جهش و پرش و تحول و دگرگونی های که قرنهاست جامعه ما برای ادامه حیات و تکامل خود به آن نیازمند بوده وهست و هر بار با وجود جنبش و قیام و انقلابهای پیا پی باز هم عملی نشده و با مانع بر خورد کرده و به شکست و ناکامی انجامیده. بله جامعه ما با تجربه پر بهاء و دهشتناک جمهوری اسلامی در نوع دیگری از حکومت مذهبی محدود و متو قف نمی شود در تحولات این بار نه از تاک نشانی خواهد ماند نه از تاکنشان. اگر فکر می کنیم خواسته ها و قامت جنبش مردم ایران پس از این همه تجربه و تحمل در حد و قد موسوی و منتظری و کروبی و سروش و ..است در تحلیل اوضاع از رژیم بسیار عقب تر هستیم چون رژیم بدرستی با باز کردن میدان در همه زمینه ها برای نیروی نظامی و امنیتیش دارد خود را هر چه بیشتر آماده مفابله با تحول پیش رو می کند و خوب می داند که چه آتشی زیر خاکستر است خامنه ای و جناح حاکم از روی حماقت و دیوانگی نبود که بهای سنگین حذف بخشی از خود را با تمام مسائل را پذیرفتند تا چنین آرایش جدیدی در سطوح مختلف اجرائی، سیاسی نظامی و... بگیرند.رژیم تمام تلاش و ترفند هایش را با هوشیاری تمام در سالیان گذشته با رفسنجانی، خاتمی و حتی این اواخربا موسوی و کروبی درسیاست و با بکار گیری و مماشات و میدان دادن به افرادی چون سروش، کدیور و.. جرینات دیگر در کار فرهنگ و اند یشه و مذهب برای نمایش و جهت دادن به مثلا دگر انیشیی دینی و.. بکارگرفت تا تحولات را درحد معیین و مشخصی نگهدارد اما در عمل با جامعه ای روبروست که از همه طرف زبانه می کشد و خوب می داند که نمی تواند با چنین نمایش های مسخره ای تضاد موجود در جامعه را دور بزند و نادیده بگیرد پس رژیم سرانجام چاره ای ندارد جز اینکه باز هم بر اساس سنت خمینی زور را بعنوان راه حل برون رفت بکار بگیرد. جامعه ما بی تاب تحول است . اگر چه مردم درمحدده امکانات موجود و زیر حاکمیت دیکتاوری مذهبی با هوشیاری سیاسی و مبارزاتی با شیوه ها و تاکتیکهای گوناگون سعی در باز کردن روزنه و شکافی برای برون رفت دارند که ظاهرا متناقض بنظر میرسد اما البته مردمی که مستقیم و روزمره با هیولا در گیرند بهتر می دانند که چگونه راه باز کنند بی تردید این دوره ایست گذرا . پس ضمن داشتن چشم اندازی وسیع نسبت به تحولات در پیش رو اما اگر بخواهیم همین حالا و بطور مشخص به اصطلاح با تحلیل مشخص از شرایط مشخص موضع عملی بگیریم باید گفت تمام فشار از هر طرف متمرکز روری نقطه ولایت فقیه حتی اگر از جانب ( حتی خمینی برفرض محال) رفسنجانی،خاتمی، موسوی، کروبی و..باشد و از موظع انسانی و اخلاقی و ارزشی و.. باید بی تردید و ترس و با صدای بلند و علنی از حرمت و حقوق انسانی و فردی هر کسی در برابر تجاوزات رژیم حمایت کرد حتی اگر بخشی از خود رژیم بوده یا هست.
باور کنیم و آماده باشیم برای فصلی جدید
منوچهر مرعشی
29-09-2009

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

طپش ثانیه ها




باید از زیر آوار سنگین سالیان، قد راست کرد
باید ازبند مخروبه های زمان، پر زد
باید دست دردستهای ساعات گذاشت
باید همدم دقایق شد
باید قلب را، با طپش ثانیه ها پیوند زد
باید آواز دل زمان را، با گوش جان شنید
باید نفس زمان را، حس کرد
باید در گذرش، دگرگون شد
باید حرف فصول را فهمید
باید میوه زمان را چید
باید در آب و هوای حال زیست

باید گذشته را موشکافی کرد
باید گرد و غبارش را روبید
باید زنگار زنبیل زمان را زدایید
باید هر شب اندیشید
باید هر روز متولد شد
از آینده نباید ترسید

با زمان قهر نباید کرد
باید نازش را درهر کوی و برزن کشید
باید دوستی زمان را، غنیمت شمرد
باید گرمی رسیدنش را، گرامی داشت
باید با تیک تاک صدای پایش رقصید
باید با زمان درآمیخت
باید با او یکی شد



منوچهر مرعشی
02-10-2009

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

تو


کمی از وجود نظم، حسابشدگی ،عظمت، زیبایی، عشق، معنویت، خدا و یا هر چه اسمش را می گذارید در هستی بگوییم که وجودیست فراتر و پیشتر از انسان، دین، مذهب، مکتب، ایدئولوژی، فلسفه، علم و.. و در عین حال در دسترس ، صمیمی و در همه جا....

تو بی پایان و آغازی
تو بودی و تو هستی
تو هستی بخش نیستی
تو در جسمی و جانی
تو در قلبی و در عقلی
تو اینجا و هر جایی
تو قریبی و غریبی
تو در جمعی و تنهایی
تو در تاریکی و نوری
تو پیش از ما وما بعد ی
تو با مایی و بی مایی
تودر خشمی وبا عشقی
تو در خوابی و بیداری
تو در اشکی و لبخندی
تو در رزمی و بزمی
تو در زیری و اوجی
تو بیش از من و مایی
تو درپندارما نمی گنجی
تو در دست رس مایی
در هر نفس تو با مایی
تو آگاهتر زما از مایی
تو یار همیشه همراهی
تو دورتر از کهکشانی
تو نزدیکتر ز تن به جانی
توهمجنس مایی و نیستی
تو شعر را الهام بخشی
تو در رقص و موسیقی
تو در رنگ و نقاشی
تو نغمه پردار شورانگیزی
تو روح افزا و دل نوازی
تو اهل گفت و شنودی
تو اهل ساز وآوازی
تو پرسش بر انگیزی
تو پشتیبانه زندگانی
تو انسان را فرا خوانی
تو صمیمی و تو مهری
تو زاینده تو می بخشی
تودرمحدوده تو بی انتهای
تو در ذره تو عظیمی
تو همه جا خانه داری
تو در تلخی و شیرینی
توراز و رمز جاودانی
تو شراب ناب مستی

تو پنهانی و پیدای
تو در پایین و بالایی
تو بانگی و سکوتی
تو فریادی و خموشی
توبیتابی و صبوری
تو رفیقی و دوستی
تو شهره و آشنای
توشادی با صفایی
تو صاف و با حسابی
تو رنگی و وارنگی
تو میخوانی و خاموشی
تو سختی و سهلی
تو جامد تو جاری
تو در پرده و رویی
تو معشوقی و عاشقی
تودلربا و زیبایی
تو آزادی و رهایی
تو معنای هم آهنگی
تو سمت دگرکونی
تو میدان خود بیا نی
تو آیینه خود یابی
تو آگاهی و کشفی
تو علمی و دانایی
تو توانایی و بینایی
تو عشقی و شوقی

کیستی، چیستی، کجای؟
نمیدانم،می دانم که هستی

تو من
من تو
تو


24-09-2009
منوچهر مرعشی

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

مرا می خواند




باز این درخت ایستاده
مرا می خواند

بر دوش گرفته
همه بار زمستان
ریخته زیر پایش
زنجیر زرد زمان
بسته به سر انگشت خویش
پای تند توفان
بر شانه هایش
پرمی کشند یاد آشیانه ها
رد پای قلبهای سرخ
مانده بر پیکرش
ریشه گسترده
تا دل سفرهای فصول
بر پیشانیش نشته
گرد رنگین کمان

اینک این درخت ایستاده
در حصار غول بیابان
مارا می خواند


منوچهر مرعشی
23-09-2009

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

کوزه صبر



سنگ
کوزه صبر را شکست
سقف
سر رفت
دیوار
با باد رفت
پرده
از پنجره پر زد
پنجره
پیشانی ابر را بوسید
ابر
از خنده گریست
آسمان
با باران آمد به زمین
خورشید
با لاله رقصید


ومن
در باغ
از دست انجیر
عسل می چینم

10-09-2009منوچهر مرعشی

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

سیگار



مردی آتش بدست و دود خوار
با بیشرمی آشکار
سینه آسمان را می سوزاند
و هوا را خفه می کند

10-09-2009منوچهر مرعشی

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

بافه مهر



تا از این
گذرگاه بگذرم
اندکی
از این همه را می خواهیم:

یک صحرا صبر
یک جنگل امید
یک دره ماه
یک مزرعه ترانه
یک دشت شادی
یک گلزار شعر
یک بافه مهر
یک دسته محبت
یک لبخند آبی
یک دل شبنم
یک پنجره آواز
یک خانه خیال
یک شهر رویا
یک دهکده صمیمی
یک چمنزار دست
یک رود پا
یک دریا درک
یک چشمه خورشید
یک آتشکده شمع
یک شب شعله
یک باران پاکی
یک ابر بغض
یک فصل فریاد
یک هزار چراغ
یک سقف ستاره
یک میدان حماسه
یک قصه واقعیت
یک جام دوستی
یک چمدان گذشته
یک سرزمین فکر
یک چاه تعمق
یک گندمزار بیداری
یک باغچه قاصدک
یک دریاچه نیلوفر
یک سینه سوسن
یک سلسله سینه سرخ
یک صف سرو
یک چادر چلچله
یک قلعه غرور
یک دامنه خضوع
یک کوه عزم
یک گنج رنج
یک سفره رنگ

یک کهکشان پذیرش
یک اقلیم عشق
یک عالم آزادی

اندکی
از این همه را می خواهیم
تا از این
گذرگاه بگذریم

10-09-2009منوچهر مرعشی

نمی توانی



راهم را
سد می بندی
خانه ام را
ویران می کنی
مزرعه ام را
آتش می کشی
باغم را
آفت می دهی
گلزارم را رگ می زنی
اجاقم را
خاکستر می کنی
سازم را
گردن می زنی
سخنم را
سر می زنی
زبانم را
زنجیر می کنی
عشقم را
سنگسار می کنی
جسمم را
درهم می شکنی
جانم را
می کشی
نامم را
خط می زنی

اما

ماه و فلک ونور را
گردش روزگار را
شعر و شعور و شور را
عزم وحماسه و غرور را

اما
آرزوهایم را
نمی توانی

منوچهر مرعشی
09-09-2009

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

کدام؟


گاه بیان درد ی، رنجی ،رزمی ،عزمی ، عظمتی و عشقی چنان مشکل است که آدمی را در خود می پیچاند,

کدام کلام
کدام واژه
کدام شعر
توان بیان درد تو را دارد
کدام سنگ
کدام سخره
کدام کوه
تحمل بار تو را دارد
کدام دشت
کدام بیابان
کدام صحرا
صبوری تو را دارد
کدام شعله
کدام شمع
کدام ستاره
سوز دل تو را دارد
کدام طرح
کدام نقش
کدام تابلو
رنگ تو را دارد
کدام ناله
کدام اشک
کدام آه
سوز غم تو را دارد

من شرمنده در حضور شعر
در غوغای
انبوه کلمات
پی تو می گردم

08-09-2009منوچهر مرعشی

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

باز



باز دارم از پلکان آسمان بالا می روم
باز دستهایم می رسد تا ابرها

باز دل دارد پر می کشد
باز سر دارد سرمیزند به کهکشان
باز قلب دارد منقلب می شود
باز کفشها بیتابی می کنند
باز پاها بند نیست
باز خوابها گشته بیدار
باز خانه خیال پر شده از پنجره

باز رنگین کمان رویا می بافد
باز باران دارد می سرایید
باز توفان دارد می زند طبل

باز این غزاله پیدایش شده
باز عکس یار افتاده در جام شعر

07-09-2009منوچهر مرعشی

جام شعر



جانم را
در جام شعر می ریزم
و
از این جهان می گذرم


منوچهر مرعشی
07-09-2009

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

تیغ آفتاب



من از تیغ آفتاب نمی ترسم
نه از برق آزادی
نه از شلاق باران
نه از دست های عریانگر عشق
نه از کلنگ کلمات
نه از سیلی دگرگونی
نه از ترکش بغض
نه از طغیان طوفان
نه از سنگینی سکوت
نه از لرزش بیداری
نه از ترانه های تنهای
نه از حضور جمع
نه از سیل سپیده
نه از فریاد فلق
نه از خون شفق
نه از غم غریب غروب
نه از هشدار زرد پاییز
نه از سردی سوال زمستان
نه از نیزه های زاری
نه از زخمهای زمان
نه از ناله های نیزار
نه از زمزمه های جدایی

نه، من نمی ترسم

دیریست
مرا با این کاروان
همراهیست


من اما، از شما
دوری می جوییم

از نفسهای مسلول
دمیده در بادهای مسموم
جسد های زنده
با قلب های مرده


01-09-2009منوچهر مرعشی